میکنم ,راست میگویی ,بگویم راست ,خواستم بگویم

ناراحت بود...با دلخوری گفت یکماه هستی و یکسال نیستی، نمیشود روی ماندنت حساب باز کرد. خواستم بگویم راست میگویی...من هیچوقت ماندنی نبودم، چون همیشه از گیر کردن و ماندن واهمه داشتم. چون فهمیدم حتی آنهایی که نصف کروموزومهایشان را به تو میدهند نخواهند ماند. شاید به همین دلیل است که هر موقع حس کنم احتمال دارد دلم گیر کند نگاهی به پشت سرم می اندازم، لبخند میزنم، دکمه اکسپلود را فشار میدهم و بوم...هر چه که ساخته بودم را میفرستم هوا. بعد هم شروع میکنم به قدم زدن...با خودم حرف میزنم تا قانع شوم این انفجار باید رخ میداد...گاهی سر در و دیوار عربده میکشم...به این لعنتی پک های عمیق تری میزنم تا سیناپسهای مغزم نفس بکشند...ولوم اسپیکر را زیاد میکنم...و کم کم همه چیز را فراموش میکنم.

خواستم بگویم راست میگویی...اما ایموجی لبخند فرستادم و آفلاین شدم.

منبع اصلی مطلب : اعتصاب نورونها
برچسب ها : میکنم ,راست میگویی ,بگویم راست ,خواستم بگویم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : انفجار منطقی